منو محمد...
من نمیدونم محمد از چی فرار میکنه
دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم که بفهمه حاضرم با هاش تا ته جهنمم برم
خیلی سخت میگیره خیلی زیاد
همه چی رو سخت میگیره این همه سال گذشته ی بار باخودش نمیگه چی بیشتر از این که آدم کنار کسی دوسش داره باشه ارزش داره
همش فکر پول و امکاناتو این چیزاس هی میگم بابا من هیچی نمیخوااااام ب گوشش نمیره ک
بعضی وقتا با خودم میگم اصن مهم نیستم اصن نظرم اهمیتی براش نداره ک حرفمو گوش نمیده
اگه نه چرا به من بگه نغمه بمیر میگم چشم حتی نمی پرسم چرا
هی میخوام حالیش کنم بابا من شوهر نمیخوام ک میگم بیا ازدواج کنیم من تورو میخوام اصن انگار نه انگار صد بارم بهش بگم باز کار خودشو میکنه
آخرش میخواد ی روز به حرف من برسه ک اون روزم نه به درد من بخوره نه خودش
نمیدونم شاید باید نفهمه ک چی میگم
دیگه مغزم کار نمیکنه
امشب فیلمی ک برام فرستاده بود رو دیدم
بیشتر دلم گرفت از اینکه این چیزارو میبینه و بازم میگم بیا این روزا رو حروم نکنیم گوش نمیکنه
کله شق و یه دندس دیگه چیکارش کنم.