یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده

این که من عادت دارم همه ی حرفامو به محمد میزنم اونم همین طوره حالا کمتر یا بیشتر شو نمیدونم

ولی شاید نباید همه چیزو گفت چون سر شب که داشتم از سرکار برمیگشتم رفتم دم طلا فروشی همینجوری بی هوا

بعد یه پلاک خیلی کوچیک دیدم گفتم برم ببینم چنده خلاصه دو دل بودم ک بخرم یانه

بعدش که اومدم بیرون به محمد زنگ زدم گفتم اینجوری شده خواستم مشورت بگیرم ولی محمد جوری حرف زد که احساس کردم فکر کرده چون بهش گفتم منظورم این بوده که اون پولشو بده یه جورایی غیر مستقیم درحالی که اصن اینطور نبود واسه همین پشیمون شدم که بهش گفتم

از یه طرفم دلم نمیخواد چیزی بهش نگم

انقد که محمد همه چیز منو میدونه خانوادم ک باهاشون زندگی میکنم نمیدونن

واسه همین میگم یه رابطه باید صداقت و رو راستی توش باشه وگرنه به درد نمیخوره چ برای ی عمر باشه چه واسه چند روز

نمیدونم شایدم بقول محمد حساس شدم

ولی همیشه صداقت رو انتخاب می‌کنم حتی اگه طرفم اینطور نباشه.

نمیدونم کارمو چیکار کنم واقعا گیج شدم

خدایا خودت کمکم کن بتونم یه تصميم درست بگیرم

الهی شکرت✨🌸