گاهی نمیشود ....
گاهی میشه دو نفر عاشق بشن ولی میشه یه نفرم خسته بشه پشیمون بشه جا بزنه تورو کم بدونه کم ببینه و مدام یه خط کش دستش باشه و تورو مدام اندازه بگیره که به قدو قامتش میخوری یا نه در حد و اندازش هستی یا نه میتونه پز تو بده یانه ووو ....
امروزم یکی از همون روزا بود که این چیزا رو حس کردم راستش غرورم قلقلک خورد گفت به خودت بیا کسی که عاشقه هیچی هیچی تو دنیا جز تو براش مهم نیست تا کی میخوای خودتو گول بزنی خودتو کوچیک کنی تا کی چرا فرار میکنی قبول کن و منتظر باش ی روز بگه هم قدو قوارم نبودی خدافظ الان ی بغض بزرگ خر گلومه دارم زور میزنم اشکم نریزه که زیر چشمی نگام نکنن ک نگن چته چون فقط خودم میدونم چقدر حالم خرابه
ولی با همه ی این حرفا هیچی از احساسم کم نشده هیچی همه چی برام مثل همون روزای اوله ولی برای اون نیست. ته تموم حرفهاش ی جمله ایی هست که میخوره و نمیگه چراشو نمیدونم فقط میدونم که نیستم اونی که باید نیستم.بار ها اینو از حرفاش از سکوتش از نگاهش فهمیدم که منطقش به قلبش زوره و این یعنی عاشقم نیست چون عشق اصن منطق سرش نمیشه اصن نمیتونه مدام سبک سنگین کنه و همه چی رو بسنجه ،چون خودم هیچ وقت این کارو باهاش نکردم و همینجوری که هست قبولش دارم
حالمو خراب کرد خیلی خراب
بلاتکلیفی تو رابطه بدترین حسه
خواهشا اگر کسی رو واقعا دوست دارید هرجوری که میشه بهش بگید و ثابت کنید اگرم دوسش ندارید رهاش کنید از سر دلسوزی و ترحم باهاش نمونید چون اونجوری هم به خودتون ظلم میکنید هم اون آدم.