در مسیری نامعلوم....
خب خونه غرق در سکوته دراز کشیدم به سقف نگاه میکنم راستش دروغ چرا توی سرم فقط داره محمد میچرخه انگار که گوشه آیی را خریده و در اختیار خودشه میاد میره میخنده مسخرم میکنه سر ب سرم میزاره عصبانی میشه گاهی هم دل ب دلم میده و میشینه ساکت به حرف هام گوش میکنه .دلم نمیخواد از خونش بیرونش کنم البته که خونه ی اولش قلبمه ولی این چند وقت بدجوری ایجاد مزاحمت میکنه و جای قلب بیچارمو تنگ کرده ولی از اونجا که همیشه گذشت از من بود باید باهاش مدارا کنم چ میشه کرد بازیگوش و کله شقه و البته بلند پرواز .
چند وقت پیش داشتم ی پادکستی گوش میدادم که راجب تیپ شخصیتی آدمها با رنگ بود مثلاً هرتیپ شخصیتی چ رنگی داره برام جالب بود که هرتیپ از یک رنگ تشکیل میشه و کلا چهار تیپ داریم .زرد،قرمز،سبز،آبی،که اثرا هر کسی میتونه دو یا سه یا هرچهار رنگ رو داشته باشه و خیلی کم بیش میاد کسی تک رنگ باشه.بجز سبز ها .همه رو شنیدم و فهمیدم که من جزو دسته ی سبز ها هستم و تعداد سبز ها از باقی رنگ ها خیلی بیشتره و تک رنگ تر از بقیه رنگ ها هستن و اینکه فهمیدم محمد جزو دسته آبی ها هست .در کل که هر رنگی هم نکات منفی داره هم مثبت ولی چیزی که فهمیدم دسته زرد ها جزو بدترین و سبز ها جزو خوب ترین دسته ها بودن از نظر من البته خب نظر ب هر شخصیت فرق داره .خلاصه برام جالب بود و از همه جالب تر اینکه وقتی راجب این دورنگ سبز و آبی گفت من واقعا خودم رو با رنگ سبز و محمد رو با رنگ آبی تصور کردم و فهمیدم که چقدر به شخصیت ما دو نفر نزدیک این دورنگ شخصیتی.و دیگه اینکه نتم واقعا داغونه نمیدونم چی شده امروز فقط اینجا به راحتی باز شده البته که دیگه برام مهم هم نیست چون کاری با هیچ کسو جایی ندارم تنها کسی که تلاش میکردم بهش وصل بشم و از حالو احوالش بدونم محمد بود خواهرمو بقیه دوستامم که زیاد براشون فرقی نداره باشم یا نه .کتاب سومی که دارم تموم میکنم (سمفونی مردگان)هست فعلا نمیتونم نظری راجبش بدم ولی میتونم پیشنهاد کنم که اگر نخوندین حتما بخونید.و اینکه یه حسی بهم میگه محمد نرفته سرکارش به شدت وجودشو حس میکنم انگار تو همین هوا نفس میکشه خیلی بهم نزدیکه و آرامش میگیرم .چقدر دلم براش تنگ شده ولی....بگذریم
دعا میکنم روزی برسه که آدما واقعا زندگی کنن ...