دلم همیشه میخواست منو ببره بریم روستاشون زندگی کنیم چیزی که همیشه دلم می‌خواسته فرار از شهر بوده اینجا آدما مردن و فقط فکر میکنن که دارن زندگی میکنند دارن پیشرفت میکنن ولی اینطور نیست .آدما دارن تبدیل به ربات میشن دیگه داره لذت بردن از زندگی یادشون می‌ره همش کار کار کار تجملات خود نمایی غرور برای چی برای کی ؟ البته که هر شرایطی یک بهایی داره به نظر من بهای زندگی در شهر خیلی بیشتره آنقدر که یک روز به خودت میای میبینی هیچی ازت نمونده ی جسم بی جون که هیچ لذتی از زندگی نبرده .من از زندگی شهری بیزارم کسی هم که حرف های منو نفهمه سال ها بعد حتما می‌فهمه مطمعنم.

می‌دونم محمد هم یک روز به اونجا برمیگرده و آخرش می‌فهمه که ته این همه دویدن هیچی نیست.ولی کاش الان میفهمید کاش آنقدر به همه چیز اهمیت نمی‌داد :((

فقط خدا می‌دونه که چقدر خستم از همه چی .