خوابشو دیدم نمی‌دونید چقدر حالم کنارش خوب بود درست مثل همون روزا رو در روم نشسته بود با همون نگاه مهربون و لبخند قشنگش دستمو گرفته بود تو دستاش باهام حرف میزد ولی یادم نیست چی بهم می‌گفت ولی انقد واقعی بود که وقتی بیدار شدم باورم نمیشد خواب بوده:((

الان باید رفته باشه ناهار آخه تایم ناهارش به وقت اینجا میشه الان .یعنی دلش برام تنگ میشه من که اصلا حالم خوب نیست اصلا انگار زمان برام استوپ شده همه میتونن خندمو ببینن ولی غمی که تو دلمه رو هیچ کس نمیتونه ببینه گاهی خیلی احساس بیچارگی میکنم که هیچ کسو ندارم منو عمیقاً بفهمه خیلی بده خیلی .

دعا میکنم اگر قرار باشه به عشق تون نرسید هیچ وقت عاشق نشید💔